تبلیغات |
باران بی صدا
ای لطیف ترین آرامشِ هستی. تکرارِ نامِ مقدست بی قراریِ وجودم را به آرامشی بهشتی بدل می کند...یا قاضی الحاجات
|
![]() ای گل یاسم ای بانوی خونین بالم ای امید همه کبوتران ای امید همه ماهیان ای عشق همه هستی ای صحیفه جاودانه ای لحظه دیدار ! تو زیباترین نغمه آفرینشی تو را مهربانترین نوازنده هستی نواخت تو همراه با نور آمدی با عشق زیستی با مهر رفتی تو را شکوفه های بهار نارنج آورده بودند درخت عطوفت ٬ تو را در شاخ و برگ علاقه اش پرورش داد تو در کلاس بهار درس خواندی و ترنم بهاران را به یادگار داری تو در التهاب قلب یک عاشق شکل گرفتی و در دیدگان خدا به اوج رسیدی تو تا انتهای وجود گل سرخ رفتی و در لحظه شکفتن گل محمدی پرپر شدی تو گل یاسی تو بانوی خونین بال سرزمین عشقی ! [ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() الهی! من تو را دارم... و داشتنِ تو یعنی داشتن همیشه بهار... یعنی... همیشه دستهای مهربان و عاشقت را دارم تا بهار بیافرینم... خدایا!
رویشِ بهار را در نگاه تو می جویم یاری مان کن تا بهاری باشیم و بهار بیافرینیم...
آمین مطلب از:http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/cathereinponder/topicid/2050276/wrapper/true#topic
[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 10:57 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() اینروزها روزهای خونه تكونیه دلم ُ خونه تكونی كردم ... خاطرات خوبِ شو گذاشتمُ ،بداشو
انداختم بیرون حالا دلم موندهُ خاطرات خوبُ و مهربانترین مهربانها چه دل انگیزاست با اینهمه خوبی بسراغ بهار
بریم .... مهربانا دلم آرام گرفت به مهربانیت چه امن ،پاك و چه لطیف ......حس میشی خ ود م
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت باتشكر از وب [ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . -large;"> [ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
خلقت
تو رازآفرینش آدم بود ؟ یا لطافت عشق بازیت ؟ [ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
چه
طعمِ شفابخشی دارد...
[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
دست به دامنت كه میشوم
......... چیزی آهسته بمن الهام می
شود كه نترس [ سه شنبه 1 آذر 1390 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
یادت كه میكنم بوی بهشت میگیرد، وجودم چه احساس باشكوهیست یادت در آن حالت زمان معنا ندارد زمان متوقف میشود [ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() یك هفته از رفتن عمویم گذشت ........ پروانه ها تقدیم به او كه مهربان بود [ یکشنبه 8 آبان 1390 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() برای
دیدن خدا نیازی به شمردن ثانیه ها نیست برای
شنیدن خدا نیازی به درک فاصله ها نیست برای
لمس خدا نیازی به در آوردن دست کش ها نیست برای
بوییدن خدا نیازی به گلاب ها و محمدی ها نیست برای
چشیدن خدا نیازی به هزارو یک صلوات بر زبان ها نیست خدا
هاله ای ست که نورانی تر از این حرف هاست رگ
گردن و جان و روح و مونس که هیچ خدا
نزدیک تر از این حرف هاست [ چهارشنبه 4 آبان 1390 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
![]() همه ی مداد
رنگی ها مشغول بودند... بجز مداد
سفید! هیچ کس به
اون کار نمیداد، همه میگفتن
تو به هیچ دردی نمیخوری! یک شب که
مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا
صبح کار کرد. ماه
کشید،مهتاب کشید و اینقدر
ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد. صبح تو جای
مدادرنگی جای خالی اون با هیچ رنگی پر نمیشد...!
[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا . یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای
انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .
یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی
و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم
چه طور از راه به درتان کنم .
تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به
آن ستاره می پریدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این
را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های
دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم
شدیم و خدا را گم کردیم ....
[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
من یقین دارم
كه برگ
كاین چنین خود
را رها كردست در آغوش باد فارغ است از
یاد مرگ !
آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را می تواند یافت لطف هر چه باداباد را........ [ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
اعجاز نام تو در من غوغا میکند این که من بیآنکه بخواهم، نه از شایستگی من.
[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |