تبلیغات
باران بی صدا

باران بی صدا
ای لطیف ترین آرامشِ هستی. تکرارِ نامِ مقدست بی قراریِ وجودم را به آرامشی بهشتی بدل می کند...یا قاضی الحاجات 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت

باتشكر از وب

http://mortezash.blogfa.com/9008.aspx




[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ،


که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . 

-large;">webc6m9dcf14pwdikh59.jpg




[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 10:04 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

خلقت تو رازآفرینش آدم بود ؟

یا

 لطافت عشق بازیت ؟

 




[ چهارشنبه 7 دی 1390 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

چه طعمِ شفابخشی دارد...

زمزمهِ نامِ عزیزت




[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

دست به دامنت كه میشوم .........


چیزی آهسته بمن الهام می شود كه نترس




[ سه شنبه 1 آذر 1390 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

یادت كه میكنم بوی بهشت میگیرد، وجودم

چه احساس باشكوهیست یادت

در آن حالت

زمان معنا ندارد

زمان متوقف میشود




[ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

یك هفته از رفتن عمویم گذشت ........

پروانه ها تقدیم به او كه مهربان بود




[ یکشنبه 8 آبان 1390 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

برای دیدن خدا نیازی به شمردن ثانیه ها نیست

برای شنیدن خدا نیازی به درک فاصله ها نیست

برای لمس خدا نیازی به در آوردن دست کش ها نیست

برای بوییدن خدا نیازی به گلاب ها و محمدی ها نیست

برای چشیدن خدا نیازی به هزارو یک صلوات بر زبان ها نیست

 

خدا هاله ای ست که نورانی تر از این حرف هاست

رگ گردن و جان و روح و مونس که هیچ

خدا نزدیک تر از این حرف هاست

 




[ چهارشنبه 4 آبان 1390 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...

بجز مداد سفید!

هیچ کس به اون کار نمیداد،

همه میگفتن تو به هیچ دردی نمیخوری!

یک شب که مدادرنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد.

ماه کشید،مهتاب کشید

و اینقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد.

صبح تو جای مدادرنگی جای خالی اون با هیچ رنگی پر نمیشد...!




[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

daydreaming - New!

 



 شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما


 


بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .




یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می  گشتم




 ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .


 


خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای


 


انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .


 


یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی


 


و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می دانم


 


 چه طور از راه به درتان کنم .


 


تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به 


 


آن ستاره می پریدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این 


 


را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های


 


دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .


 


تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم


 


شدیم و خدا را گم کردیم ....


 


دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم 


 


زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .


 


بلند شو از دلت شروع کن .


 


شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم 




[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

من یقین دارم كه برگ

               كاین چنین خود را رها كردست در آغوش باد 

فارغ است از یاد مرگ !

               آدمی هم مثل برگ

                    می تواند زیست بی تشویش مرگ

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را

                    می تواند یافت لطف هر چه باداباد را........




[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

اعجاز نام تو در من غوغا می‏کند

این که من بی‏آنکه بخواهم،
هر روز و هر لحظه در سرای توام، 
از مهربانی توست؛

نه از شایستگی من.




[ دوشنبه 7 شهریور 1390 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

     من چون که به روی تو ، ایستم چو به سوی تو


                                می آیم و میگردم ، چون پروانه ی دیوانه

 


در طوف حریم تو


من در پی بوی تو


می گردم و می چرخم


همچون چو پروانه

 


ادامه مطلب

[ شنبه 5 شهریور 1390 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

وچه کوتاه است زندان ندامت من در برابر خطای من

وبازمهربانی تو

وبازمهربانی تو

وبازمهربانی تو

وبازمهربانی تو

 

 




[ دوشنبه 24 مرداد 1390 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]

معجره است ریشه دواندنت ، جوانه زدنت در برهوت وجود

اعجاز لبخندت شق القمر تاریکی های دل است

نشسته ام و نگاه می کنم ، نگاه می کنم و می شمارم

گاه معجزات چه آرام و پشت هم اتفاق می افتند ،

آن قدر که به چشم هم نمی آیند

 

 




[ یکشنبه 29 خرداد 1390 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ]
.: Weblog Themes By mihantemplate :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :