تبلیغات
باران بی صدا
باران بی صدا
ای لطیف ترین آرامشِ هستی. تکرارِ نامِ مقدست بی قراریِ وجودم را به آرامشی بهشتی بدل می کند...یا قاضی الحاجات 
قالب وبلاگ

کدامین بلاغت بیان،

به بی کرانه های وصفت، دست خواهد یافت؟!

03bdf3403dc4857c629cc073ec8cfe88.gif

«کتاب وصف تو را، آب بحر، کافی نیست!


که تر کنند سر انگشت و صفحه بشمارند»






طبقه بندی: لطایفش را دریاب،
[ جمعه 3 دی 1389 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

بر لحظه های من که می باری

من و آسمان

ساعت ها

با رنگین کمان خیال تو

عشقبازی می کنیم 

 

ارغوان

 




طبقه بندی: لطایفش را دریاب،
[ سه شنبه 30 آذر 1389 ] [ 01:31 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

نوبت به نوشتن از تو که می رسد

واژه ها

شعر می شوند

ترانه می شوند

عاشقانه می شوند



طبقه بندی: لطایفش را دریاب،
[ دوشنبه 29 آذر 1389 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

معشوقی دارم سرچشمه ی زیباترین صفات ،


و رها از هرگونه زوال ،


این عشق را جاودان می خواهم

 




طبقه بندی: لطایفش را دریاب،
[ دوشنبه 8 آذر 1389 ] [ 05:30 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

نوبت به عاشقانه  ها که می رسد

واژه ها برای  رسیدن به تــــو

از هم پیشی می گیرند




طبقه بندی: لطایفش را دریاب،
[ دوشنبه 8 آذر 1389 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

چترهارا باید شست

زیرباران بایدرفت           فكررا،خاطره هارا،زیرباران بایدبرد                         باهمه مردم شهرزیرباران بایدرفت

دوست رازیرباران بایددید                               عشق رازیرباران باید جست

زیرباران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفركاشت

c88db1af2f68f011e843620240e1559bb7ab3111.gifa


[ پنجشنبه 28 مرداد 1389 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

تیکه های پازل رو  کنار هم می ذارم ،نه ! یه تیکه از لبخندش نیست ...

بهمش می ریزم دوباره می چینمش ، نه ! این بار یه تیکه از نگاهش نیست ...

و دوباره ، و دوباره ...

هر بار کلافه تر از قبل می شم ...

گم شده ... گم شده ... "نگاه" ش ،" لبخند"ش ، "سلام "ش ...  یا شاید "روح" من ... "قلب" من ... "همه" هستی من که توی ... "نگاه" ش ،" لبخند"ش ، "سلام "ش ... گم شده ... گم شده ...

 

دلم می خواد بخوابم ...

باید خواب ببینم خواب ِ... پروانه ها ... گل ها ... خنده هاش ..خواهش می کنم رویاهایم را از من نگیر ...

 


[ یکشنبه 27 تیر 1389 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

گفت : آرام باش ؛ گفتم : آرامم ...

گفت : صبور باش ؛ گفتم : صبورم ...

گفت : اشکهایت ؛ گفتم : بزار ببارد ...

گفت : سببش ؛ گفتم : دلتنگم ... و کاش بدانی چقدر دلتنگیم بزرگ است و بی انتها ...

گفت : ... نه دیگر هیچ نگفت ! و من همچنان می گریستم ،

و اینک چشمان او نیز به اشک نشسته ، هر دو می گرییم ، هم من و هم تصویر درون آینه ...


[ یکشنبه 27 تیر 1389 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]
57396kkkx0l656b.gif

باران بهانه بود

که تو

 زیر چتر من

 تا انتهای کوچه بیایی

 و دوستی

 مثل گلی

شکوفه کند در میانمان . .


[ شنبه 12 تیر 1389 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است ...

 - خدایا !  خستـه ام ،  نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم !

- بنده ی من !  قبل از خواب این سه رکعت را بخوان ...

- خدایا ! سه رکعت زیاد است !

- بنده ی من !  قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو:....

- خدایا !  من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم ، خواب از سرم میپرد !

- بنده ی من ! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله ...

- خدایا !  هوا سرد است و نمـیتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم !

- بنده ی من ! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب میکنیم .....

بنده اعتنایی نمیکند و مـیخوابد .....

- ملائکه ی من ! ببینید من این قدر ساده گرفته ام ، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است ، او را بیدار کنید ، دلم برایش تنگ شده است ، امشب با من حرف نزده است ...

- خداوندا ! دو بار او را بیدار کردیم ، اما باز هم خوابید ...

- ملائکه ی من ! در گوشش بگویید پروردگارت ،  منتظر توست ...

- پروردگارا ! باز هم بیدار نمـیشود !

اذان صبح را مـیگویند ،  هنگام طلوع آفتاب است ...

- ای بنده ! بیدار شو ،  نماز صبحت قضا مـیشود ...

خورشید از مشرق سر برمـی آورد . خداوند رویش را برمـیگرداند.

ملائکه ی من !  آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم ؟

وای نه ... !

خدای مهربونم ..... با منم قهری .....؟؟!

ولی باز هم خدا من رو می بخشد ...

و باز هم...



[ یکشنبه 9 خرداد 1389 ] [ 04:19 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

 

از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام...

و همیشه هم خوب نبوده ام...

مثل دیگر آدم ها؛ گاهی دروغ گفته ام

گاهی دل شکسته ام... گاهی رنج برده ام ... گاهی خسته شده ام......

من از تسخیر شدن می ترسم

هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام، مرا تسخیر کند

با دیگران هستم، اما مستقل خواهم ماند...

می دانم که این جا همه چیز موقت است...و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد

اما با همه ی این ها دوستش دارم

آری! زندگی را دوست دارم... چون تکه ای از مسیر ماست...پلی ست بین عدم و هستی.........

من بدون کسی و با دست ها و پاها و چشم ها و گوش های خودم می ایستم...

می شنوم ، می بینم ، می آموزم و ....سرشار می شوم

پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام...

نه ... دوباره بنا می کنم، می سازم...زندگی ساختن است

باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این کلاغ های پیر بسازم

از خانه ی عنکبوت بیزارم که با انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش...

سخت باید بود...

به عنکبوت غبطه می خورم... که هیچ تعلقی ندارد...حتی به آنچه ساخته است، یا به آنچه می خواهد بسازد

سست باید بود...

اما این ها مهم نیست

مهم این است که چقدر شبیه حرف هایت باشی...

منم دلم می خواهد خوب باشم... فرشته نــــه... آدم  ِ خوب باشم... سخت است نه؟

و به خــــود می بالم که انســـانم...

که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیــــچ گزینشی...

من به خود می بالم که می توانم خوبـــــــی را بــرگزینــــــــم...

 


[ جمعه 7 خرداد 1389 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]
قطره بی نهایت شد!

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، ، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.


[ دوشنبه 3 خرداد 1389 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]


مرا کسی نساخت!
خدا ساخت!
نه آن چنان که کسی می خواست!
که من کسی نداشتم ؛
کسم خدا بود ، کس, بی کسان!
او بود که مرا ساخت!
آنچنان که خودش خواست!
نه از من پرسید نه از آن من دیگرم
مرا روی زمین تنها رها کرد ،
عاق آسمان
کسی هم مرا دوست نداشت….
وقتی داشتند من را می ساختند ،
کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد
وقتی داشتم شکل می گرفتم ،
صورتم طرح می شد ،
چشمهام رنگ می خورد ،
بینی ام نجابت می گرفت ؛
فرشته شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ؛
با نوک انگشتان سحر افرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت
وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ؛
خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار با لای من کند
وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ؛
هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین تزین را انتخاب کند
وقتی داشتم روح می پذیرفتم
آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ،
تنها بودم ؛
چون اکنون


[ دوشنبه 3 خرداد 1389 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

سکوووتم از رضایتم نیست...

اما باز سکوووتی میکنم بالاتر از فریاد!!!

..........

      

   نه می تونم دورشم از تو ، نه می تونم که بمونم
      من نه شاهزاده ی عشقم ، نه شهاب آسمونم
تو نه نیستی و نه هستی ، دیگه خسته ام از خیالات
مونده بی جواب و مبهم ، توی زندگیم سوالات

تو یه رنجی تا همیشه اگه جون نگیره ریشه ، اگه باز بگی نمی شه 
اگه یک روزی بدونم بودن و موندن یادت واسه قلب عاشق من که یه عمری عاشقت بود

مثل درد زهر نیشه

تو که هستی ، زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست
می شه دست قسمتو بست ، زیر ذره های لعنت که یه دشمنه تو خلوت که می کوبه ،

 می سوزونه هر خیال عاشقونه ، بود و خوند و موند و نشکست

نه می تونم دورشم از تو 
نه می تونم که بمونم


من نه شاهزاده ی عشقم نه شهاب آسمونم...


[ یکشنبه 2 خرداد 1389 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]

 

غربت شمع اینقدر زیاده که آدم بادرک آون بغضش می گیره و دوست داره مثل بچه کوچیک بشینه و زار زار گریه کنه !

همه ی  تلاشش اینه که ظلمت اطرافش رو با تمام وجود  روشن کنه و اصلا به این فکر نمی کنه که این کار به قیمت از دست دادن جونش تموم میشه

 


[ یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ] [ 09:05 ق.ظ ] [ • • ღ ALIღ • • . ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب